مصائب یک وبلاگ نویس-7

(34) "دیشب می خواستم خودم رو حلق آویز کنم ..."

چشمات گرد میشه روی صندلی جابجا میشی به روی خودت نمیاری. بعدی:

"دیروز رفتم توی اتاق در رو بستم رگ دستم رو زدم ..."

آب دهنت رو قورت میدی. زل زدی توی مانیتور خشکت زده

"این زندگی پوچ و بی فایده رو همین روزا تمومش می کنم. هم خودمو می کشم هم اونو ..."

احساس خفگی می کنی. دیگه واقعا حالت بد شده.

اینها بریده صفحه حوادث روزنامه نیست. مال همین وبلاگ های دور و بر خودمونه. حالا این که یه نموره تلخ بنویسی کلاسش بالاتره خدا داند. نمی خوای بگن حالیت نیست دنیا چه خبره اونم درست. اما می خوام بگم چرا ما عادت داریم فقط غم و غصه هایمان را با دیگران سهیم شویم. خسیس نباشیم. آیا دیگران حق ندارند در شادی هایمان هم شریک باشند. درسته که همه ما گاهی در شرایط آرمانی نیستیم ولی چرا وقتی حالمون خوبه تو باقالی ها پرسه می زنیم. [بابا نمی میری دو کلمه مثبت بنویس!] فکر نمی کنید اینجوری حال خودمان هم بهتر می شود. بیایید این موج های منفی را تکثیر نکنیم. هر کس اندازه خودش مشکل داره. شایدم بیشتر!

این نظر منه شما چی میگی؟

پ.ن ١: دروغ حنّاق نمیاره

پ.ن٢: من که دروغ نگفتم یک کم پیاز داغش رو تناژ بالا گرفتم

/ 1 نظر / 6 بازدید
z.o

[گریه][سوال][عصبانی][ساکت][دروغگو]