برای آرزوهایت
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ادبی ، با او ، شب آرزوها
سرت را بالا بگیر
آرزوهایت را بچین توی سبد دلت
دستانت را کاسه کن زیر دریای آسمان
چشمانت را ببند
نیت کن به قدر کرمش!

 
انتظار را ... بکش!
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧  کلمات کلیدی: شعر ، ادبی ، هجرنامه ، کاکتوسی

 

من تو را در این زلزله ی مهیب شانه ها 

در ابر و باد مدام چشم ها 

در ریزش بی امان دلم

در جاده ی بی انتهای سکوت ... 

بی قرارم ...

من انتظار را اینگونه می کشم!

تو بگو...!؟

 


 
سنگ دل
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳  کلمات کلیدی: کوته نوشت ، کاکتوسی ، ادبی

آهن شده دلت

دست کم زنگ بزن!


 
برداشتی آزاد از دعای ماه رجب
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٤  کلمات کلیدی: ادبی ، با او

من برای رسیدن به همه ی خوبی ها نگاهم به توست 

و در برابر همه ی بدی هایم از تو پناهگاهی بهتر نمی بینم 

تویی که می توانی ولی تلافی نمی کنی.

ای که منتظری برایت هدیه ی کوچکی بیاورم تا سراپایم را غرق لطف کنی؛

ای که کاسه ی نیاز هیچ مسکین و نیازمندی را خالی بر نمی گردانی؛

تو آنقدرمهربانی که کیسه ی پر از هدایایت را برداشته ای به هرکس می رسی می بخشی.

اصلا نمی پرسی از تو چیزی می خواهد یا نه، نگاه نمی کنی آشناست یا غریبه، فقط می دانی حتما نیازمند است. سخت هم نیست: هنوز کسی ادعا نکرده به آنچه نزد  توست نیاز ندارد. مگر می شود بدون آب، بدون هوا، بدون زمین زندگی کرد. اینها کمترین عطایای تو هستند.

بیا و یک بار دیگر دستان پر مهرت را باز کن و سراپایم را غرق نعمت کن. حالا فهمیده ام که باید از تو زیاد خواست چون می توانی. پس از تو همه ی خوبی های زمین و زمان را یک جا می خواهم. و از همه ی بدی های زمین و زمان به آغوش تو پناه می برم.

تو وقتی دستانت را باز می کنی از خود بیخود می شوم. می دانم که باران لطف تو وقتی ببارد پایان ندارد. من کاسه ام را پر می کنم و از کیسه ی تو چیزی نمی رود.

آن قدر از مهربانی هایت گفتم که بزرگی ات یادم رفت. چقدر صمیمی می شوی با اینهمه قدرت و ثروتی که داری. آنقدر به من نزدیک شدی که فراموش کردم که من از جنس زمینم تو از جنس آسمان. نه، آسمان هم همه ی سخاوتش را مدیون توست. چطور باور کنم که تو هم بدی را تلافی می کنی.

من به حضورت در نزدیکی دلم خو کرده ام. آتش چیست جز درد کشنده و سوزاننده ی دوری از تو. پس دلی که در وجود تو جز به مهر و جود نمی اندیشد در پی  جفا به خود به درد دوری گرفتار نکن.


 
نگاه
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر ، هجرنامه ، کاکتوسی

"نون" نگاه تو را می خورم... کافی نیست.

"گاه" نگاه تو ... زیبا

از نیم نگاه تو اما ... 

آه ...

فقط "آه" است سهم من ...

که می ماند!


 
فاصله
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٦  کلمات کلیدی: هجرنامه ، ادبی ، کوته نوشت ، کاکتوسی

 

فاصله یعنی:

تو بر قرار بودی

و من ...

بی قرار ...

ماندم!

 


 
بزرگ ... کودکانه
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٢۳  کلمات کلیدی: ادبی ، با او ، کاکتوسی

خدایا

به زمین افتاده ام

این را از پدرم به ارث برده ام او هم از پدرش ...

خاکی شده ام

دستم را بگیر

بلندم کن

خاکم را بتکان

راه را گم کرده ام

ستاره ها را نشانم بده

و همه ی زیبایی های آسمان را

و من را با آسمان آشتی بده

می خواهم سرم را بالا بگیرم

و راه را گم نکنم

زمین نخورم

زمین ننشینم

خاکی نشم

ستاره ها را نشانم بده و ...

همه ی زیبایی های آسمان را


 
بهانه
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱/۱٩  کلمات کلیدی: هجرنامه ، ادبی

برای تشنگی خود هزار دلیل جور کرده ام

برای باریدن باران یک بهانه هم ندارم

همینطور دستانم را کاسه کرده ام زیر سقف آسمان

چشمانم را می دوانم در جستجوی روزنه ای

بی نهایت ملتهب بی اندازه امیدوار

گونه ام خیس است

یعنی غریبه نیست این بی نام و نشان:

این دل ابری باران را می شناسد!


 
آبی خاکستری سیاه
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: نوروز ، ادبی ، کاکتوسی

بهار می رسد: حریری از تازگی بر اندام روزگار

با عطر شادی های کودکانه

با طعم قصه های مادر بزرگ

با میهمانی دیدگان به نگارگری ماهرانه ی طبیعت

رنگ رنگ رنگ

 *

یک سال گذشت

در رهگذر ایام

برگی بود

از دفتر عمر

خطی

بر گور خویش

سنگی

بر صفحه ی دل زنگی

زنگ زنگ زنگ

یک سال گذشت

و هنوز آدم ها برای لقمه ای نان می کشند

و آدم ها برای نفسی هوای تازه از نفس می افتند

و آدم ها برای مشتی خاک می میرند! می کشند!

و شیپورها از همیشه بیدارترند:

جنگ جنگ جنگ

 

پ ن١: عنوان یادگاری از حمید مصدق

پ ن ٢: این متن را دست کم دو بار بخوانید


 
حال دل
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: هجرنامه ، ادبی ، کاکتوسی

تو غبار از این کویر بروب

تو این ردّ عبور غیر را ببَر

تو پای غریبه از این خاک ببُر:

کف دستی باران بس است حجم تشنگی کویر را

نه نِمی دانم، نَمی شاید بس باشد.

بگذار فقط عطش فوران کند

از ژرفنای تنهاییش


 
پاسداشت سخاوت آسمان
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸  کلمات کلیدی: ادبی

 باران:

یک اتفاق خوب

که روزی جزئی از زندگی ما بود و آسمان آبی هم

وقتی باران نمی بارد دیگر حرفی نمی ماند

و وقتی می بارد هم

 

وقتی باران نیست ما باید خشکی ها خستگی ها شکستگی هایمان را باهم تقسیم کنیم

باران هدیه آسمان است. با یک بوسه شروع می شود ...دو ...سه ...ده ...صد ...هزار ...بی شمار! همه سهم می برند

و باران هوای خوب و آب خوشگوار و ترانه های زیبا پخش می کند.

و اصلش را بخواهی حتی عطر نان تازه هم از باران است!

 

باران یعنی آسمان تقسیم بر زمین 

و زمین ضربان می گیرد ضرب می شود در همه اجزایش

و ...به اهتزاز در می آید.

 

اول سر تا پای زمین را می شوید

بعد سر می کشد به صندوقخانه زمین و همه ی لباس های رنگارنگش را بیرون می کشد.

بوی نم باران و خنده زمین

این زمین عبوس چه با دل باران راه می آید.

عجب وسوسه ای به جان زمین افتاده:

زمین در اهتزاز است!

 

رد قطره ها را که می گیری همه راه ها به آسمان ختم می شود

همانگونه که ما ...نگاهمان ...دستمان ...دلمان

 

می دانی که نه؛ و باز می خواهی:  

آخرین برگ سفرنامه باران این بود

که هوا عطرآگین

که زمین رنگین بود

و سفر ...

سنگین بود!*

 

*با احترام به استاد شفیعی کدکنی

 

 


 
دل نوشت
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی: ادبی ، کوته نوشت ، هجرنامه

پیش نوشت: درسی از طبیعت

خداوند آسمان و زمین را آفرید و ... باران را.

و کویر را؟ و کویر را ... انسان!

 

من به قدر وسعت کویر تنها

تو به قدر سخاوت باران غریب


 
واگویه های دل
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: هجرنامه ، ادبی ، کاکتوسی ، شعر

بین من و تو تنها پلک زدنی فاصله بود

و همین لحظه را من خوب سال ها زندگی کردم   

پشت پلک های سنگین خویش.

و دیواری ضخیم تر از این نبود...

به همین سادگی

لحظه دیدار

رفت.

و قرن هاست نمی آید.


 
واگویه های دل
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: ادبی ، کوته نوشت ، کاکتوسی ، شعر

تو غریب ...

حکایت تو غریب ...

یا خاک تشنه نیست که باران دریغ شد یا ...

نه؛ نه همین: خاک تشنه نیست. 


 
آن پادشه افلاک...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

از درد و غم اینجا اثری نیست که نیست

انس و ملَک و پیمبری نیست که نیست

عالم همه از هستی او بود که بود

بی روی مهش خم کمری نیست که نیست


 
باز دست سخاوتمند باران...
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

خاک ترک خورده صحرائیم

آمده ای باز به ویرانیم

خاطره ها خاطره ها جان گرفت

دفتر من حالت باران گرفت

بوی تو پیچید دلم عود شد

هر نفسم نغمه ای از رود شد

چنگ زدی زخم عطش وا شده

نای زمین طالب دریا شده


 
واگویه های دل
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

از لحظه های مستی خود توبه می کنم

از درد خود پرستی خود توبه می کنم

از هر دمی که بی تو به سر شد دریغ و آه

من از تمام هستی خود توبه می کنم


 
یک پایگاه شعر و یک مجموعه رومیزی از اشعار
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢  کلمات کلیدی: خبر ، ادبی

اگر به شعر و شاعری علاقه دارید

و امکان جستجوی شعر مورد نظر مهم است

و می خواهید نقشی در تصحیح متون داشته باشید 

http://ganjoor.net/ 

از راه زیر هم می توانید صاحب یک مجموعه رومیزی از اشعار شاعران به نام باشید

http://ganjoor.sourceforge.net/


 
بخار فصل گرد واژه های ماست؛ دهان گلخانه فکر است
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

آسمان:

سنگین تر از سنگین،

بسان مرد سیلی خورده ای غمگین،

سکوتی کرد و در خود رفت و درهم شد.

کمی نالید و بس غرید و بر خود اندکی پیچید، به قهر آمد دگرگون شد.

فراز آمد فرو افتاد و برپا شد؛ به این سو شد به آن سو شد؛

به خون بنشست رخسارش، چه گلگون شد.

هیاهو شد

تلاطم شد

هوا گم شد

تمامی باز مجنون شد؛

دهان وا کرد و غوغا کرد و هر بیننده مفتون شد؛

جهان گویی که افسون شد.

نیام از تیغ خالی شد: چه برقی زد، چه برّان شد.

غضب آلوده بالا برد و بر خود زد

... و بر خود زد؟ عجب! حیرت! شگفتا! حسرتا! چون شد؟...چرا؟ اینسان؟!... چه آسان شد.

...

فلک لرزان، سیه پوشان،غبار مِه، سکوت مَه، غمی پنهان   

...

از آن درد و غم و خشم و غریو و غرش و طوفان

زمین سهمش سپیدی بود و خواب و دامنی از دانه رقصان

 

پ.ن: عنوان پست از سهراب سپهری است.

 

 


 
برف
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

باز آسمان آبی از بغض ابر تیره پر است

من اما به رقص دانه های سپید برف می اندیشم

در آسمان آویخته ام با دستانم با نگاهم

شاید زخمی کنم این غرور بی حاصلش را

...

 


 
آتشی در جان
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

در این دل مهر ماهی خانه کرده

به پا آتش در این کاشانه کرده

زبانه می کشد بر مهر گردون

لهیبش جان و دل را می کند خون

بسوزد جسم و جانم را دمادم

به هر دم شعله ورتر گردد این یم


 
زخم
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

سرشک دیده ام می سوزد این زخم

نگاه مهر و مه می بوسد این زخم

اگر پرتو فشاند مهر ماهم

به تیر دیدگان می دوزد این زخم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
دوستی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: شعر ، ادبی

می شکند شیشه قلبم اگر

سنگ ملامت فکنی سوی آن 

نیست غمی گر بخلد جان من

ور گسلد زخم دلم بند تن

درد از آنست که باید بسوخت

شکوه نشاید کند از دوست دوست 


 
سپید همچون برف
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی: ادبی

بالاخره برف بارید

هول شدم چون می ترسم دیگر نبارد

چرا برف شادمان می کند؟ شاید چون همه جا یکدست می شود شاید چون روی همه سیاهی ها و کثیفی ها را می پوشاند هر چند گذرا و شاید چون تلنگری است که کودکانه هایمان را دوباره مرور کنیم

آن موقع که از بارش برف غرق شادی و خنده می شدیم و از شادی بی تکلف ما بزرگترها هم ... چقدر فرق کرده ایم؟ 

برای کودکی کردن هیچ وقت دیر نیست. البت هوای لگن خاصره را داشته باش که معوض ندارد!   


 
 
 
 
log