چی شد؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

باید یک روز شروع می کردم

کاری که همیشه دوست داشتم

و زنده بودن من با آن معنا پیدا می کرد

کی؟ چه فرقی می کرد مهم این بود که فردا نباشد

فردایی که سال هاست میخواهد برسد

البته چند بار شروع کردم ولی هر بار می خواستم چیزی پست کنم از کرده خود پشیمان میشدم بس که دردسر داشت

در مورد عنوان... 


باران را همیشه دوست داشته ام شاید چون نشانه مهربانی خداست و نویدبخش آسمان آبی که درّ کمیابی است این روزها

و هردو نقب می زنند به خاطرات رنگی

جایی که چتر ها را باید بست چشم ها را باید شست و... جور دیگر باید دید.

خوب اگر جا بود همه آنچه دوست داشتم بیش از این بود:

ترنم باران؛ آبی آسمان؛ خورشید فروزان؛ ماه تابان؛ ستارگان درخشان؛ بعضی چشم های نگران؛ همه و همه برای:

انسان.

خیلی شعار دادم گوشم درد گرفت!


 
 
 
 
log