بخار فصل گرد واژه های ماست؛ دهان گلخانه فکر است
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر

آسمان:

سنگین تر از سنگین،

بسان مرد سیلی خورده ای غمگین،

سکوتی کرد و در خود رفت و درهم شد.

کمی نالید و بس غرید و بر خود اندکی پیچید، به قهر آمد دگرگون شد.

فراز آمد فرو افتاد و برپا شد؛ به این سو شد به آن سو شد؛

به خون بنشست رخسارش، چه گلگون شد.

هیاهو شد

تلاطم شد

هوا گم شد

تمامی باز مجنون شد؛

دهان وا کرد و غوغا کرد و هر بیننده مفتون شد؛

جهان گویی که افسون شد.

نیام از تیغ خالی شد: چه برقی زد، چه برّان شد.

غضب آلوده بالا برد و بر خود زد

... و بر خود زد؟ عجب! حیرت! شگفتا! حسرتا! چون شد؟...چرا؟ اینسان؟!... چه آسان شد.

...

فلک لرزان، سیه پوشان،غبار مِه، سکوت مَه، غمی پنهان   

...

از آن درد و غم و خشم و غریو و غرش و طوفان

زمین سهمش سپیدی بود و خواب و دامنی از دانه رقصان

 

پ.ن: عنوان پست از سهراب سپهری است.

 

 


 
 
 
 
log