گاهی زندگی ...
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸  کلمات کلیدی: داستانک

نه دستانش طاقت دارد ... نه پاهای لرزانش یاری می کند ... نه زبان خشک شده اش در دهان می چرخد ... 

رهگذر ها هم کارهای خیلی مهمتری دارند. خیلی مهمتر از اینکه بخواهند بنشینند ور دل یک پیرزن نق نقو که نفس نفس بزند و کلمه ها را نصفه نصفه بالا بیاورد ...

عرق سرد نشسته روی پیشانیش ... دیوار هم کم کم پشتش را خالی می کند و ولو می شود روی زمین. 

دو خانم جوان می دوند یکی سرش را به زانو می گیرد دیگری کیفش را وارسی می کند:

سرنگ انسولین.

آّب قند بیاورید این بنده خدا قند خونش افتاده.

...

از پشت پلک های بی رمقش به دنبال چهره ی مهربانی می گردد که با دلواپسی دست روی نبضش گذاشته و انتظار می کشد.

 

 

 

 


 
 
 
 
log