ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

اینجا می نویسم

اینجا منتشر می کنم


 
موج
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/۸  کلمات کلیدی: کوته نوشت ، متن ادبی

دوست دارم موج شوم بیفتم به جان مرداب!


 
ای آفتاب آرزو!
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی: هجرنامه ، کوته نوشت ، عاشقانه ، متن ادبی

نبودی و خاطره هامان فقیر بود؛

نیستی و افق هامان حقیر است؛

بیا و چشم ها را پر کن از تماشا:

ای آفتاب آرزو!


 
ببار!
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱  کلمات کلیدی: هجرنامه ، کوته نوشت ، عاشقانه

دلم می گیرد،

می میرد،

وقتی آب از آب تکان نمی خورد.

لبریزم کن،

ببار!


 
... هنوز مشتاقیم!
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥  کلمات کلیدی: شعر ، هجرنامه ، غزل ، عاشقانه

نیامدی و پنجره از طلوع خالی بود

و حال من تو بگو چگونه حالی بود

تمام رهگذران از نشانی ات گفتند 

خیال دیدن رویت چه خوش خیالی بود

 

نشانه های تو را بی هدف هدر دادم

تمام قصه همین درد بی خیالی بود

سپیده بود و به دنبال نور می گشتم

و عمق فاجعه این ذهن لاابالی بود

 

دمی، نبودی و آهی نماند و این هجران 

امان بریده ترین بغض این حوالی بود

هزار و یکصد و اندی بدون خورشیدی 

صد البته نشد این نود چه سالی بود

نمک به زخم تو پاشیده اند فاصله ها

به شب بگو که چه کردی نتیجه عالی بود!

غم و شب و شب و غم پوده شد به قیمت روز

کدام سرّ غریبی در این توالی بود

 

کنار پنجره چشمی به انتظار تو نیست

و گرنه قهر تو اندیشه ی محالی بود 

دلت گرفته از این شهر و خوب می دانم

به افتخار تو هر ساله قیل و قالی بود!

 

به رنگ شب شده ایم و هنوز مشتاقیم 

تمام دلخوشی این لطف احتمالی بود

که رخ فروزی و گرمی دهی، صفا بخشی

به بام هر که دلش چشمه ی زلالی بود

به خاک مرده بتابی دوباره جان گیرد

اگر برای تو در این خزان مجالی بود

پرندگان مهاجر دوباره برگردند

به کوچه ای که سزایش شکسته بالی بود

هوای تازه در این کوچه ها بیاری باز

ز چهره ها بزدایی اگر ملالی بود

دوام رونق بازار شب شکسته شود

که نقش سکه ی شب فسرده حالی بود


 
باران رحمت
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی: شعر ، هجرنامه ، عاشقانه

با تو ای باران رحمت خنده آسان می شود

از خیالت غرق گل خاک بیابان می شود

قطره ای از مهر تو دروازه های آسمان 

می شکافد، چشمه ی خورشید تابان می شود


 
کشتی نجات
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه

دل بسته ام به تو ای کشتی نجات

وابسته ام به تو ای مایه ی حیات

چشمت چراغ هدایت شده است و من

سرگشته ی نگاه تو تا لحظه ی وفات

 

پ.ن:

بندهای هزار ساله گسست، لحظه ای که تو آمدی بر خاک

خاکیان را نسیم آزادی، از زمین رسانده بر افلاک


 
غریبانه
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠  کلمات کلیدی: شعر ، هجرنامه ، عاشقانه ، کاکتوسی

من عاشق نگاه های صمیمانه ی تو ام

بیمار مهر دست های طبیبانه ی تو ام

چشمان شهر برای تو نم پس نمی دهد

من شرمسار لحظه های غریبانه ی تو ام

 

پ.ن: نیا که در شعف بزم بی خیالی ما  برای یاد تو جایی، دمی، مجالی نیست


 
تفهیم شد آینه ی دل به ضرب سنگ
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥  کلمات کلیدی: شعر

از قیل و قال زلزله وار کلاغ ها

لبریز شد حنجره ی کوچه باغ ها

نابود شد چلچله در تندباد وهم

تردید در قافله ی بی چراغ ها

تفهیم شد آینه ی دل به ضرب سنگ

تکثیر شد عاقبت این درد و داغ ها

بر باد شد به عمد و خطا دودمان سرو

با حکم عادلانه ی گند ِدماغ ها! 

بر شاخ رفته اند و بن شاخ می برند

بدنام بی جهت شده اند این الاغ ها

گلزار شد لانه ی خفاش و جغد وگرگ

بلبل، فراق سهم تو شد از فراغ ها

افسوس از روابط تب دار اهل وصل

سر باز کرده اند همه کهنه داغ ها


 
ای ناخدا
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٤/۳  کلمات کلیدی: شعر ، هجرنامه

ای ماه بی نمونه، ز ما رو گرفته ای 

از بخت بد، به فاصله ها خو گرفته ای 

امواج صف کشیده ی غربت، رقیب ما 

ای ناخدا، نیامده پهلو گرفته ای


 
قطره ای برای دریا
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

شریعتی: شریعتی تر از شریعت مدار ها

چمران: مرد؛ عارف؛ زاهد 


 
مصائب یک وبلاگ نویس-26
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠  کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی ، آموزش نکات ، نظر ، کامنت

(53) هیج وقت داغ ترین "نظر" را بار اول نگذار.


 
انتظار را ... بکش!
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧  کلمات کلیدی: شعر ، ادبی ، کاکتوسی ، هجرنامه

 

من تو را در این زلزله ی مهیب شانه ها 

در ابر و باد مدام چشم ها 

در ریزش بی امان دلم

در جاده ی بی انتهای سکوت ... 

بی قرارم ...

من انتظار را اینگونه می کشم!

تو بگو...!؟

 


 
برای پدر
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦  کلمات کلیدی: شعر ، پدر ، روز پدر

 

 

 

قدی که خم نشود در هجوم باد

آن قهرمان که نمی افکند سپر

آن سینه ای که نهان کرده کوه غم

مردی چنین که صبورانه شد پدر

 

دریادلی که دم نزند از جفای دهر

ققنوس بود و سلسله ی نقره داغ ها

آرام بخش خانه و آنقدر با صفا

گویی نسیم بگذرد از کوچه باغ ها

 

مادر که بار مرا بر زمین نهاد

بابا به دوش خود از عمق جان گرفت

خالی نکرد شانه و دندان به هم فشرد

من جان از او، فلک از او امان گرفت

 

بابا سکوت تو از حرف ها پر است

خاموشی غریب تو از قهر واژه هاست

چیزی ز بار خستگیت کم نمی کنم

کم گفتنم برای تو از فقر واژه هاست

 

باور نکن که اگر بگذرد زمان

کم کم نشان تو از یاد می رود

نفرت بر آنکه پدر را بَرَد ز یاد

بی ریشه، بی مبالغه بر باد می رود

 


 
سنگ دل
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳  کلمات کلیدی: کوته نوشت ، کاکتوسی ، ادبی

آهن شده دلت

دست کم زنگ بزن!


 
نگاه
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر ، کاکتوسی ، هجرنامه

"نون" نگاه تو را می خورم... کافی نیست.

"گاه" نگاه تو ... زیبا

از نیم نگاه تو اما ... 

آه ...

فقط "آه" است سهم من ...

که می ماند!


 
شب آرزوها
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩  کلمات کلیدی: متن ادبی ، با او ، شب آرزوها

 

پرواز توسط مهدی نجفی

 

همه ی آرزوهایم را چیده ام توی سبد دلم

افتاده ام دنبال تو 

خودت گفته بودی فقط از من بخواه.

با این کوله بار سنگین، 

حالا دلم بهانه می گیرد:

دلم برای آسمان 

آن آبی بیکران؛

برای ستاره ها؛

برای سپیده؛

برای پرواز؛

دلم برای هرچه آن بالاست 

تنگ شده.

دیدی چه شد:

حالا شده ام خاک نشین ترین پرنده ی آسمان تو.

اصلا من آن سبد را رها کردم،

من همه ی بار سنگینم را واگذاشتم،

وبالم را گشودم

که تو را ببینم 

که تو ببینیم.

ای که صدایم کردی،

من اینجا پشت در مانده ام:

درمانده.

تو گاهی هم در را باز کنی،

من به نگاهی دلخوشم

که من از تو فقط 

خودت را می خواهم.

من حتی "خودم" را

پشت در جا گذاشتم

تا فقط اسم تو بماند:

کریم خطابخش بخشنده ی مهربان.

حالا تو خود بخواه و خود اجابت کن! 

 


 
برای آرزوهایت
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩  کلمات کلیدی: ادبی ، با او ، شب آرزوها
سرت را بالا بگیر
آرزوهایت را بچین توی سبد دلت
دستانت را کاسه کن زیر دریای آسمان
چشمانت را ببند
نیت کن به قدر کرمش!

 
با طبیعت مهربان باشیم
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸  کلمات کلیدی: طبیعت ، گردنه ی اسالم - خلخال ، تصویر

توسط مهدی نجفی

نام مسیر اسالم - خلخال برای دوستداران طبیعت نامی آشناست. چرا که این جاده ی کوهستانی نمایشگاهی از زیباترین مناظر طبیعی کشور ماست. در هر قدم از این مسیر صحنه ای بدیع از شاهکار های فراوان خلقت دیده را نوازش می دهد. در این میان شقایق های وحشی بر زیبایی های منطقه افزوده اند.

بوسط مهدی نجفی

در همین روزها که هفته ی محیط زیست نام گرفته است با صحنه های عجیبی رو به رو شدم. 

با ورود به قسمت پیچ در پیچ کوهستانی غرق تماشای طبیعت بودیم که خودرویی غرق گل از سمت مقابل پدیدار شد. یک لحظه تصور کردم مراسم ازدواجی در پیش است... هنوز چند ثانیه نگذشته بود که خودروی بعدی و سومی و ... دهمی و ... داستان ادامه داشت. وقتی به دشت بالای ارتفاع رسیدیم با صحنه های عجیب تری هم مواجه شدیم. گروهی از مردم که کم هم نبودند با اشتیاق و به سرعت در حال چیدن شقایق های وحشی بودند. نمی دانم چرا بیشتر کسانی که می خواستند عکسی به یادگار از این دشت گل بگیرند هم ترجیح می دادند دسته دسته گل را از دامن طبیعت بچینند و آنگاه مقابل دوربین قرار بگیرند!

مهدی نجفی

راستی مگر شقایق در دامن طبیعت چقدر عمر می کند که می خواهیم در خانه از آن نگهداری کنیم؟ 

آخر اینکه اصلا هیچ گلی به خانه ها رسید؟!

مهدی نجفی


 
برداشتی آزاد از دعای ماه رجب
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٤  کلمات کلیدی: ادبی ، با او

من برای رسیدن به همه ی خوبی ها نگاهم به توست 

و در برابر همه ی بدی هایم از تو پناهگاهی بهتر نمی بینم 

تویی که می توانی ولی تلافی نمی کنی.

ای که منتظری برایت هدیه ی کوچکی بیاورم تا سراپایم را غرق لطف کنی؛

ای که کاسه ی نیاز هیچ مسکین و نیازمندی را خالی بر نمی گردانی؛

تو آنقدرمهربانی که کیسه ی پر از هدایایت را برداشته ای به هرکس می رسی می بخشی.

اصلا نمی پرسی از تو چیزی می خواهد یا نه، نگاه نمی کنی آشناست یا غریبه، فقط می دانی حتما نیازمند است. سخت هم نیست: هنوز کسی ادعا نکرده به آنچه نزد  توست نیاز ندارد. مگر می شود بدون آب، بدون هوا، بدون زمین زندگی کرد. اینها کمترین عطایای تو هستند.

بیا و یک بار دیگر دستان پر مهرت را باز کن و سراپایم را غرق نعمت کن. حالا فهمیده ام که باید از تو زیاد خواست چون می توانی. پس از تو همه ی خوبی های زمین و زمان را یک جا می خواهم. و از همه ی بدی های زمین و زمان به آغوش تو پناه می برم.

تو وقتی دستانت را باز می کنی از خود بیخود می شوم. می دانم که باران لطف تو وقتی ببارد پایان ندارد. من کاسه ام را پر می کنم و از کیسه ی تو چیزی نمی رود.

آن قدر از مهربانی هایت گفتم که بزرگی ات یادم رفت. چقدر صمیمی می شوی با اینهمه قدرت و ثروتی که داری. آنقدر به من نزدیک شدی که فراموش کردم که من از جنس زمینم تو از جنس آسمان. نه، آسمان هم همه ی سخاوتش را مدیون توست. چطور باور کنم که تو هم بدی را تلافی می کنی.

من به حضورت در نزدیکی دلم خو کرده ام. آتش چیست جز درد کشنده و سوزاننده ی دوری از تو. پس دلی که در وجود تو جز به مهر و جود نمی اندیشد در پی  جفا به خود به درد دوری گرفتار نکن.


 
← صفحه بعد
 
 
 
log